تبليغاتX
فرشته ي زميني
فرشته ي زميني

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد♥نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد♥خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را♥يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و♥تنها دل ما دل نيست♥يادم باشد جواب كسی راباكمترازمهر♥وجواب دو رنگي راباكمترازصداقت ندهم♥يادم باشددربرابرفريادهاسكوت كنم♥وبراي سياهي ها نور بپاشم ♥يادم باشدازچشمه درس خروش بگيرم♥وازآسمان درس پاك زيستن♥يادم باشدسنگ خيلي تنهاست...♥يادم باشدبايدباسنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند♥يادم باشد براي درس گرفتن ودرس دادن♥به دنيا آمده ام،♥نه براي تكراراشتباهات گذشتگان♥يادم باشد زندگي را دوست دارم...♥

روزی را که رفتی فراموش نخواهم کرد
                                        دلم ابری بود و چشمانم سخت بارانی
                                                  من با خود اندیشیدم؟
            اندیشیدم که ایا کسی جز تو می تواند همسفر لحظه لحظه هایم باشد؟
 افسوس که تو در فصل برگریزان برای همیشه رفتی تا من همواره بر گور خاطراتم  گریه کنم
                             خیال نکن که خیالم خالی از یاد توست ، نه هرگز !
   فقط به حرمت سنگینی غرورم است که سکوت می کنم و ان قدر بی صدا می مانم تا تو
                                 در فصل شکفتن برای همیشه بیایی و بمانی...

 

نوشته شده در 5/11/1388ساعت 04:41 توسط خانم خانما دوست گل(28) |

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم


( ادامه مطلب )


نوشته شده در 26/10/1388ساعت 05:24 توسط خانم خانما دوست گل(66) |

مهربانم اي خوب!

ياد قلبت باشد يك نفر هست كه اين جا

بين آدم هايي كه همه سرد و غريبند با تو

تك و تنها به تو مي انديشد

و كمي

دلش از دوري تو دلگير است...

مهربانم اي خوب!

ياد قلبت باشد يك نفر هست كه چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعايش اين است

زير اين سقف بلند هر كجايي هستي به سلامت باشي

و دلت همواره محو شادي و تبسم باشد...

مهربانم اي خوب! ياد قلبت باشد

يك نفر هست كه دنيايش را

همه ي هستي و رويايش را به شكوفايي احساس تو

پيوند زده

و دلش مي خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد...

مهربانم اي خوب!

يك نفر هست كه با تو

تك و تنها با تو

پر از انديشه و شعر است و سرور!

پر از احساس و خيال است و شعور!

مهربانم اين بار ياد قلبت باشد

يك نفر هست كه با تو

به خداوند جهان نزديك است

و به يادت هر صبح گونه ي سبز اقاقي ها را

از ته قلب و دلش مي بوسد

و دعا مي كند اين بار كه تو

با دلي سبز و پر از آرامش

راهي خانه ي خورشيد شوي

و پر از عاطفه و عشق و اميد

به شب معجزه و آبي فردا برسي...

نوشته شده در 12/10/1388ساعت 06:38 توسط خانم خانما دوست گل(11) |

بــی احــتـســاب اینهــمـه فاصــلـه و شب های بـیـــــداری

تـمام می شود عـمرم،بی آنکـه لــحظه ای مـال من باشـــی

دنــیـا را به زانــوی گام های آمـــدنـت مـی کـشـانم اگــــر،

بــه کـوچــکـتـریـن مــعنای بـودن هــــم پـای مـن بـاشــــی

چـــه مــی شـــود مــگر،آســـمــان زمـیــن شـو د گـاهــــی

مـن زمـین باشـم،تو قد قطره ای باران آســمـان من باشــی

مـی شـوم هـــزار حـکـایـــت بـــی غـصه بـا خـنـده ی تـــو

مـی خـندم بـه هــزار اگر ،دلیل تبـسمی بر لبان مـن باشــی

ســلام مــــی کـنـــم به هـر واژه کــه از دهـان تـو مـی آیـد

اگــر بــه کـوتاهـی سـلام یـک آشـنا هـمــکـلام مـن باشـــی

می تـوان شُسـت دریـایی به پاکی یک قـطره اشـک دلتنگی

می شویـم هزار دریا اگر با قـطره اشکی دلتنگ مــن باشـی

هـــمــه حــســاب لـحـظه هــای مـن بـودن و نـبـودن اســــت

نیست میشوم اگر،به باوربودن یک سایه درکنار مـن باشی

نوشته شده در 26/9/1388ساعت 01:38 توسط خانم خانما دوست گل(45) |

به من گفت : من مثل قانون سوم نیوتن هستم،هر طوری که با من باشی ، من هم به همون نسبت با تو هستم. 


برای همین خیلی سعی کردم بهش محبت کنم تا به هم نزدیک تر بشیم 


اما هر قدر که من به او نزدیکتر شدم، او از من دورتر شد، تا زمانی که به سوی او دویدم و او از من گریخت و چون بی تاب دیدنش بودم، دیگر او را ندیدم.

F = -F
قانون سوم نیوتن: براي هر كنشي همواره يك واكنش برابر ناهمسو وجود دارد یا به عبارت ساده تر هر عملی را عکس العملی است، مساوی با آن و در خلاف جهت آن

اون راست می گفت ، من هواسم به منفی معادله نبود.
  
نوشته شده در 6/9/1388ساعت 03:46 توسط خانم خانما دوست گل(8) |

نامه ي هفتم...

 سلام.

اما تنها به قسمت نيمه ابري ناخود آگاه بي قراريت. اگر هنوز...

امان از نقطه چين هايي كه غوغا مي كنند.

قرار نبود آن وقت هاي تو به اين زوديها جايشان را عوض كنند. راستي خوبي؟ قرار بود همه تا آخر توي آسمان خودشان با ستاره خودشان بازي كنند.

قرار نبود اگر كسي خيالش از وفاداري ديگري راحت شد، گنجشك هاي بي پناه حس او را را با تير و كمان عادت نشانه بگيرد.

قرار نبود عشق هم مثل گيلاس و بوسه و عيدي، اولش قشنگ باشد.

قرار نبود كسي سختش باشد بگويد دوستت دارم.

قرار نبود كسي به هواي شكستن دل ديگري بماند. قرار بود هر كس به هواي شكستن دل خودش بماند،( به كدام هوا مانده اي تا به حال؟ )

قرار نبود بين عشق وقفه بيفتد.

قرار نبود عاشقي يك قرن در ميان، پشت تبرك چند خاطره مخمل گذشته تكرار شود.

قرار نبود كسي دير كند، تاخير كند.

قرار نبود ديوانه اي براي شكستن ديوانگي طلب زنجير كند.

قرار نبود عشق كسي را از ديگري سير كند.

قرار نبود ماشين زمان طفل بي گناه دامان دو عاشق معصوم را زير كند.

قرار نبود كسي جز خودمان روي دلهايمان تاثير كند.

قرار نبود انتخاب هايمان مابين فردا و ترديد زمين گير كند.

قرار نبود هر كس براي ستاره ي خودش لباس گرم بخرد.

قرار نبود هر كس سرش گرم شد دلش را هم سرگرم كند، غافل از آنكه ديگري با سردي او و گرمي او با گرماي ديگري از هر چي گرمي است دلسرد شود.

قرار نبود هر چه قرار نيست باشد.

قرار نبود قراري باشد كه قرار نيست.

قرار بود با هم بر سر هر چه قرار است قرار بگذاريم.

قرار تنها بر بي قراري بود براي برقراري، چرا كه با، با هم نبودن بر سر قرار و به دست آوردن قرار پرواز بي قراري برابر با به هم ريختن همه ي قرار هاست و قرار بي قراري اگر به هم ريخت ديگر هيچ ساعتي براي تداعي هيچ قراري از جايش تكان نخواهد خورد.

 برگرفته از کتاب: نامه هایی که پاره کردم- مریم حیدرزاده

نوشته شده در 5/9/1388ساعت 12:44 توسط خانم خانما دوست گل(7) |

می دونی ؟ یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن تو باشی منم باشم کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم که سردم نشه نلرزم می دونی ؟ تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت بهت تکیه دادم دو تا دستاتو دور من حلقه کردی بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره چشماتو می بندی بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟ می گی : آره و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم آروم آروم.......قصه می گی یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه می دونی ؟ می خوام رگ بزنم رگ خودمو مچ دست چپمو...یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق بلدی که ؟ نه وای !!! تو که نمی بینی و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستی نمی بینی ..... من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگای سفید نمی بینی که دستم می سوزه و لبم و گاز می گیرم که نگم آآخ که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی تو داری قصه می گی ... من شلوارک پامه دستمو می زارم رو زانوم من دارم دستمو نگاه میکنم دست چپمو.....خون ازش میاد خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است نمی بینی ..... تو بغلم کردی می بینی که سردم شده محکمتر بغلم می کنی که گرم بشم می بینی که نا منظم نفس می کشم تو دلت می گی آخی............ نفسش گرفت.. می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟ می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن... از تنهایی مردن... از خون دیدن ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم مردن خوب بود آرومه آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ... گریه نکن دیگه من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیااااا بعد تو همون جوری وسط گریه هات بخندی گریه نکن دیگه خب دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش خب ؟ من مردم ولی تو باورت نمی شه تکونم می دی که بیدار شم فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره من مر دم ... ولی برای تو زنده ام پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟؟؟؟ خیلی دوست دارم...
نوشته شده در 24/7/1388ساعت 12:33 توسط خانم خانما دوست گل(17) |

  

يک تبسم زيرکانه يک عروسک بچه گانه ويک بازيه کودکانه کافي بود براي عاشق شدنم

و تو اين کار را کردي چقدر ساده عاشقت شدم...

مثل قصه کودکانه توشدي براي من شاهزاده اي سوار بر اسب سفيد چه قدر ساده

عاشقم کردي و از آن ساده تر رهايم کردي ...

گفتم بمان پري قصه ها که من بي تو ميميرم

 خنديدي و گفتي بازي بود

گفتم بازي زيبايي بود بيا بازي کنيم

گفتي من کودک نيستم بزرگ شده ام بازي نمي کنم

گفتم مگر بزرگترهابازي نمي کنند؟

گفتي بازي نه زندگي مي کنند

گفتم پس بيا زندگي کنيم مثل بازي

گفتي زندگي بازي نيست

گفتم پس با عشق تو چه کنم؟

گفتي رهايش کن بازي بود زندگي کن 

نوشته شده در 30/6/1388ساعت 03:44 توسط خانم خانما دوست گل(8) |

خداوند اون کسی که ازش می خوای کنارت باشه بهت نمی ده ،بلکه اون کسانی رو که بهشون نیاز داری کنارت قرار می ده.

اون کسانی رو که:

1.     بهشون نیاز داری تا کمکت کنن.

(تا کمک کردن رو به دیگران یاد بگیری)....مثل مامان و بابا ها

2.     سبب رنجش تو بشن.

(چون تا سنگ، درد سمباده خوردن رو تحمل نکنه یه مجسمه ی زیبا نمی شه).... مثل نامردا

3. تو رو ترک کنن.

(تا یاد بگیری روی پای خودت بیاستی)....مثل بی وفا ها

4.عاشقانه دوستت داشته باشند.

(تا بدونی تو هم باید عشق بورزی)....مثل عاشق ها

تا از تو انسانی ساخته شود که خداوند می خواد تو اون طوری باشی.

خدای عزیزم

 اون کسی که همین العان مشغول خوندن این متنه:

زیباست( چون دلی زیبا داره)

درجه یکه( چون تو دوستش داری و بهش نظر کردی)

قدرتمند و قوی و استوار است( چون تو پشت و پناهش هستش)

(یه دنیا بوسه ی صورتی تقدیم به تو که زیبا درجه یک و استوار هستی)  

نوشته شده در 1/6/1388ساعت 11:00 توسط خانم خانما دوست گل(30) |

خدایا !

ازت می خوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه ی بهترین ها باشه.

خواهش می کنم بهش درجات عالی(دنیوی و اخروی)عطا بفرما و کاری کن به آن چه چشم امید دوخته(آن گونه که به صلاحش هست)برسه.

خدایا!

در سخت ترین لحظه ها یارش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین  لحظه های زندگی اش بدرخشد و در نا ممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه.

خداوندا!

همیشه و در هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما و هر وقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر( حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد.) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر هنگام که با تو در کنار تو قدم بر می داره و گنجینه توکل به تو را توی دلش حفظ کرده همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.

من، او و همه ی بنده هات دوستت داریم خدای مهربوووووووووووونم.

.آسمون قلبتون پر از بادبادک های رنگارنگ.

نوشته شده در 24/5/1388ساعت 03:37 توسط خانم خانما دوست گل(5) |

اینم یه شعر دیگه از خودم  کاش می شد ببینمش تا بدونه چقدر دلم براش تنگ شده...

ناز من خوشگل من یاد و خیالت شیرینه

فکر تو احساس تو قشنگ به قلبم می شینه

تو که نیستی تو که رفتی بی خیال هر چی عشق

گفتی که دوستم نداری چی شد عشق دیرینه

اگه تو راست می گی و رفتی با یه کس دیگه

پس کیه که چشم من هر شب تو رویا می بینه

تو که گفتی واسه من ماه و ستاره می چینی

العان دستای دیگه تو دستتِ راستش اینه

تو نگاهت عشقتو می خونم و بازم غمه

که جای برق چشامو می گیره جاش می شینه

می گن که شونه ی تو مهمون یه سرِ دیگس

چشامو می بندم تا عشقشو این جور نبینه

تو رو جون عشقت اگه عاشقی نظر بده

یه دنیا پروانه واسه قلب صورتی تو

نوشته شده در 15/5/1388ساعت 11:48 توسط خانم خانما دوست گل(4) |

گفتی از یاد تو می رم نه عزیزم مگه میشه

به جای چشمام قلبم اما پیش توست تا همیشه

فاصله بین من و تو تا کجا دنباله داره

قسمت این بود که جدا بمونیم از هم تا همیشه

روز موعود مطمئن باش که زیاد هم دیر نیست

من کنار تو و تو مال منی تا همیشه

به کسی که دوست داری قلبت را هدیه کن

و به کسی که دوست نداری بخششت را

درست مثل زندگی         

درست مثل بندگی   

ما دو ریل راه آهنیم

موازی تا ابد

حتی افق دیدگاهمان

آن قدر متفاوت است

که آن جا هم به هم نخواهیم رسید

نشسته ام روی صندلی چوبی ای

که

از سمت راست

سه اتاق

با دفتر کار تو فاصله دارد!

به جای تمرکز روی نوشته هایم

دارم به خلاقیت در صنعت معماری

فکر می کنم!

دیوار های شیشه ای شفاف

زیبا ترین نوع خلاقیت

در ساخت یک ساختمان اداری ست.

همین که می دانم خوبی

و زندگی ات هر روز بهتر می شود

همین که شادی ات را می بینم

کافی ست

عظمت عشق به همین لحظه های کوتاه است

نه پریدن از برج میلاد.

شاید باورت شود ،شاید هم نه

اما این روز ها در زوال نامه های کاغذی

پستچی ها هنوز ما را به خاطر دارند

و همیشه حال تو را از من می پرسند

خاطره ای دست نیافتنی شده ایم برایشان

شاید باورت شود

شاید هم نه....

می خواهم به حسابت برسم

تلخی هایت را شیرینی فرض می کنم

خوبی هایت را هزار برابر بیشتر می کنم

بدی هایت را جذر می گیرم.

من آواره ترین مرد دنیا بودم و تو گفتی که می خواهی سرزمینم باشی.

وعده های شیرینت آن چنان در من اثر کرد .... که حال مجبوری سرنگ انسولینم باشی!!!

ساعت از نیمه شب گذشته است

و

من به این می اندیشم:

اگر کاری که عشق با من کرد با تو می کرد....

چند روز دوام می آوردی؟؟؟؟

امیدواری در چشم هایت می درخشد
و مهربانی در قلبت موج می زند

ای نگاهت آفتاب،

دلت دریا

وجودت می ارزد به کل دنیا!!!

شب گریه هایی که

در کوچه ی بی بهانه ی تو سرودم،

برگزیده ی جشنواره ی جهانی شعر شد!

باز هم تکرار می کنم

هیچ وقت مهربانی هایت را فراموش نمی کنم

عزیز کوچ کرده ای

که

مرا تا همیشه ی دنیا شاعر کردی!

امروز هزار بار جوانتر شدم

و خورشید،

مرا (خواهرم) می خواند!

نگاه گنجشک های حیاطمان

پر است از سئوال

آخر آن ها نمی دانند :

باد به گوشم رسانده است که...

دوستم داری!!!

در هیاهوی توفان و تگرگ

شب شعری برپا کردیم

در

اعماق اقیانوس آرام

ماهی سفید کوچولو

زیباترین شعر را سروده بود.

یک عمر از این شاخه به آن شاخه پریدم

نه پشیمانم، نه خسته

هنوز درخت های بی شماری می شناسم

که شاخ سارانشان

ابدیت را تداعی می کنند !!!

خوب بود امیدوارم خوشتون اومده باشه.

نوشته شده در 13/5/1388ساعت 11:33 توسط خانم خانما دوست گل(1) |

بازم یه سلام دیگه این بار می خوام یه شعر از خودم بنویسم شعری که واسه ی عزیزی نوشتم که خیلی ازم دوره

تو ...

تو برام یه آسمون یه کهکشونی نازنین

برا من یه باغ گل یه همزبونی نازنین

کاش خدا همه کس رو همین جوری میافرید

تو خود خود خود یه مهربونی نازنین

از توی چشات می خونم رازی توی دل داری

رازتُ بگو بهم تو خوش زبونی نازنین

بی تو هر لحظه گذشت نشمردمش جان خودت

هوامُ داری بی تو هوا نخواستم نازنین

ای کاش می گفتی برام راست می کن :عاشق منی؟

تو................................................

نوشته شده در 11/5/1388ساعت 12:00 توسط خانم خانما دوست گل(1) |

دستانم را گرفتي دستانت را فشردم 

اما در دل غم رها كردي گفتم: چرا؟ گفتي: زيبا تر از دستان تو هم هست  

گفتم: آري برو 

رفتي اما فكر نكردي آيا همان قدر كه تو دوست داري دستان زيباتر را بگيري ... 

دستان زيباتر از من دوست دارند دستانت را بفشرند؟ 

حال برگشته اي  اما حيف 

چون دستانم در دستان زيباتر از توست.....

نوشته شده در 14/4/1388ساعت 06:46 توسط خانم خانما دوست گل(1) |

پروانه به خرس گفت: 

دوستت دارم.... 

خرس گفت: وقت خواب زمستاني است بعد بگو 

و 

خوابيد. 

زمستان سپري شد و بهار آمد. 

خرس به دنبال پروانه مي گشت ولي نمي دانست. پروانه ها تنها چند روز عمر مي كنند.......

نوشته شده در 13/4/1388ساعت 07:32 توسط خانم خانما دوست گل(2) |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت